تبليغاتX
از رنجی که میبریم...
چه سخت است در میان جمع و حس تنهایی!!وچه شگفت اور است خندان نگاه داشتن لبها هنگام گریستن قلبها...!!!
مایا کولنویچ هنر مند اهل بوسنی . او در سال 1975 میلادی در سارایوو در یوگوسلاوی سابق متولد شد وباقی عمر خود را در کانادا گذراند. به گفته خودش , او از کودکی به هنر علاقه مند بوده است .آثار وی تاکنون در نقاط گوناگون جهان از جمله تورنتو , ژاپن , شیکاگو , استانبول و… به نمایش در آمده اند. از دیگر فعالیت های هنری وی می توان به دوره های تدریسش در تاریخ هنر در دانشکده های مختلف اشاره کرد .مایا همچنین از سال 1984 تا 1998 در چند دانشگاه هنر در کانادا , ترکیه و ایالات متحده تحصیل کرده است. در زیر مصاحبه کلاه استودیو با این هنر مند اروپایی را می خوانید

مایا کولنویچ

مایا : این چند مجموعه نقاشی فقط از لحاظ ظاهری از هم متفاوت هستند اما همه از یک روح هستند . همه آثار من درباره حالتی از دگرگونی(تحول) هستند هنگامی که انسان یا موجودیتی دیگر به آستانه تحولی می رسد ودیگر تغییر حتمی است. در مجموعه چهره ها اغلب شخصیت ها جوانان و کودکان هستند کسانی که از هر دوجنبه , درونی و جسمی , در مرحله رشد و به زبانی , ناتمام هستند و اتفاقاتی که در زندگی شان رخ می دهد در لحظه ای خاص موجب دگرگونی می شود .دگرگونی که آنها را تبدیل به شخصیتی می کند که بقیه سالها ی عمر باید زندگی اش کنند . سری مناظر در باره دگرگونی زمینها با مداخله انسان و یا زمین های بی آب و علفی است که تحت تاثیرات آب و هوایی, خورشید و آب دچار دگرگونی می شوند .سری ” ساختمان ها ” تصویری از تباهی تمدن ارائه می دهد .زمانی که تمرکز جوامع از آفرینش به سمت مصرف گری و تخریب پیش رفته است .اما سر انجام طبیعت بر سیمان و سنگ پیروز می شود و چرخه ادامه پیدامی کند… مجموعه های “طبیعت بیجان” و”حیوانات” استعاری هستند… برای من آنها سمبلی از ارتباط ی هستند که میان ادمیان , فرهنگ ها , ارزش ها , تجاوز ها و…وجوددارند و نیز درهم پیچیدگی و ارتباط تو در توری انها ست در طبیعت , عینیت و همینطور در ذهن ما
به هر حال حرف شما را قبول دارم ,انسجامی در مجموعه چهره ها هست که در بقیه مجموعه هایم مشهود نیست .اما این می تواند به خاطر تفاوت موضوع نقاشی ها باشد . هماهنگی بین دو چهره بیشتر دیده می شود تا بین دو ساختمان یا دو منظره

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:14 توسط آ-الف |




ژان تودرانی شاعر فرانسوی و مترجم آثار ایتالیایی و اسپانیایی بود. 19 سپتامبر 1922 در مارسی به دنیا آمد و آثارش را از سال 1948 منتشر می‌کرد. از او بیست‌وچهار اثر منتشر شده که همه به نام خودش نیستند. او در طول بیست سال به طور مرتب با نام «آلن آنسو» و سپس «هنری پونسو» می‌نوشت. ژان تودرانی در چهارشنبه شب 14 ژوئیه 2006 از دنیا رفت.



من اینجا نیستم
اینجا نیست
اینجایی وجود ندارد
اگر اینجا می‌بود
من نمی‌توانستم
راه بروم
یا حرف بزنم
اینجا بهانه‌ای‌ست
برای گفتن: من می‌روم
دروغ است
به قدری وجود دارد
که کسی اینجا نیست
و نمی‌ماند
و گریزان
به دام نمی‌افتد
دراز نمی‌کشد
نمی‌خوابد

اینجا یک کلمه است
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 12:44 توسط آ-الف |

 

اما کنکور ؛

                            

آزمون سراسری ورود به دانشگاه ها و موسسات آموزش عالی بر اساس مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی و با هدف انتخاب برترین داوطلبان و توزیع آنها در رشته های مختلف تحصیلی بر اساس ظرفیت دانشگاه ها برگزار می شود. این هدف در راستای تامین نیروی انسانی متخصص اجرایی می شود. اما آیا به راستی برگزاری یک آزمون سه ساعته می تواند ارزیاب خوبی برای توانایی و استعدادهای داوطلبان باشد و آیا خروجی فعلی دانشگاه های کشور حاکی از شیوه صحیح سنجش در کشور است؟

امروز کنکور چنان به دغدغه خانواده ها تبدیل شده است که هر پدر و مادری آرزوی خود را قبولی فرزند در دانشگاه سراسری می داند و برای تضمین خواسته خود از هرگونه تلاش و اقدامی دریغ نمی کند. ثبت نام در کلاس های کنکور، خرید کتاب های کمک درسی و تست، استخدام معلم خصوصی و ...  که این التهاب و اضطراب ضمن ایجاد دلهره در داوطلب زمینه سوء استفاده های سودجویان را نیز فراهم می کند.

                                    

"همه قبول می شوند"، "تضمین قبولی در کنکور"، "ثبت نام کنید 100 درصد پذیرفته می شوید"، "شک نکنید موفقیت شما را تضمین می کنیم"، "با دستور قرآنی و نوشتن دعا قبولیتان را تضمین می کنیم" و ... این نوشته ها در دیوارها و بیلبوردهای شهرهای بزرگ و صفحات روزنامه ها و مجلات دیده اید. این موارد در حالی منعکس می شوند که بارها مسئولان سازمان سنجش تاکید کرده اند که تضمین قبولی یک فریب بزرگ است و خانواده ها نباید اسیر فریبکاران نشوند.

                          

از زاویه ای دیگر، گاهی داوطلبان تنها به بهانه پاسخ به احساسات والدین خود رشته ای را در کنکور انتخاب می کند که هیچگاه ذره ای به آن علاقه نخواهد داشت. پزشکی را می شناستم که شعر می گوید. مهندس برقی را می شناسم که نقاشی می کشد. موسیقیدانی را می شناسم که مکانیک را به هر امر دیگری ترجیح می دهد. مهندس کشاورزی را می شناسم که اصلا به علوم تجربی علاقه ای ندارد و ...

این چنین است که عده ای تحصیل کرده در جامعه پرورش یافته اند که چون نام مهندسی را به عنوان پیشوند نام خانوادگی خود یدک می کشند، حاضر به هر کاری نیستند و بر بار مالی کشور افزوده اند.

نحوه ورود به دانشگاه ها و موسسات آموزش عالی در کشوری مانند ژاپن که در میان کشورهای دنیا، توسعه یافته و صنعتی معرفی می شود بسیار متفاوت از ایران است و شاید بازخوانی و تحقیق در شیوه های آموزش عالی در سایر کشورها بتواند راه درست سنجش و گزینش در کشور ما را نیز با توجه به ملاحظات موجود نشان دهد.

نحوه ورود به دانشگاه ها و موسسات آموزش عالی در کشور ژاپن با رقابت فشرده ای همراه است و موفقیت در آن به چگونگی تحصیل در دوره های قبلی آموزش و پرورش به ویژه دوره دوم دبیرستان بستگی زیادی دارد.

اخذ نمره قبولی در امتحان ورودی شرط لازم برای ورود به دانشگاه ها و موسسات آموزش عالی است. هم اکنون برای ورود به دانشگاه ها در این کشور، آزمون مشترک در یک زمان در سراسر کشور برگزار می شود که به "آزمون مشترک پیشرفت تحصیلی مرحله اول" موسوم است و هر دانشگاه با توجه به نتایج این مرحله، آزمون اختصاصی خاص خود را برگزار می کند که به آزمون مرحله دوم شهرت دارد. موفقیت در هر دو آزمون شرط ورود به دانشگاه ها است.

در کشوری مانند انگلستان نیز یافته ها و تلاش های داوطلبان در سال های قبل از ورود به دانشگاه از اهمیت بسزایی برخوردار است که چنین روشی از بار کنکور سراسری دانشگاه ها در این کشورها کاسته است و گزنیش نیز به بهترین نحو صورت می گیرد.

کنکور امروز به یک جریان پرحاشیه تبدیل شده است که مسئولان باید در جهت کاهش حاشیه ها تلاش کنند تا از یک رقابت لحظه ای و به واسطه آموخته های حفظی خارج شود و به یک جریان مداوم در طول تحصیل تبدیل شود.

خوشبختانه مسئولان سازمان سنجش و معاون آموزشی وزارت علوم خود نیز واقف به این موضوع هستند که برگزاری یک آزمون سه ساعته به هیچ عنوان نمی تواند شیوه صحیحی برای ارزیابی و سنجش داوطلبان باشد. در این زمینه لایحه اصلاح کنکور از سوی وزارت علوم و با تلاش مسئولان سازمان سنجش و معاونت آموزشی وزارت علوم به دولت و شورای عالی انقلاب فرهنگی ارائه شده است که بر طبق این لایحه سال به سال از بار کنکور کاسته و با برگزاری آزمون های استاندارد در دوران دبیرستان نقش سابقه علمی و تحصیلی داوطلبان در پذیرش و گزینش پررنگ و پررنگ تر می شود.

برنامه چهارم توسعه ایران برنامه ای مبتنی بر دانایی است و پس از اتمام این برنامه و چشم انداز بیست ساله نظام باید جایگاهی والا در مباحث علمی دنیا داشته باشیم اما باید بپذیریم آموزش عالی ایران به واسطه رقابتی سه ساعته بیمار است. آموزش در نگاه دکتر دمینگ - فردی که مدیریت را به مدیران ژاپنی آموخت و پایه های موفقیت در ژاپن را فراهم ساخت - یک هزینه است که مدیریت تنها رقم آن را می تواند کنترل کند. بازدهی و ثمره آموزش در کوتاه مدت امکان پذیر نیست. نتایج هزینه در آموزش عالی نیز با چشم دیده نمی شود باید در انتظار نتایج تدریجی آن در دراز مدت بود. پایه های نادرست و بیمار آموزش عالی می تواند به تدریج در عدم پیشرفت جامعه موثر باشد و اگر این پایه ها به درستی مدیریت شوند آینده ای درخشان در انتظار کشور خواهد بود.

اصلاح کنکور، کاهش اضطراب و سنجش و گزینشی استاندارد چشم انداز آموزش عالی ایران را درخشان خواهد ساخت. تحصیل دانشجویان در رشته های مورد علاقه، انتخاب دانشجویانی که تحصیل را برای ادامه تحصیل انتخاب می کنند، گزینش عمیق و براساس یافته های عمقی داوطلبان، نگاه سنجشی و استاندارد به دوران پیش از دانشگاه و ... آموزش عالی ایران را دگرگون خواهد ساخت. پیاده کردن مدل جدید کنکور که این روزها در جلسات شورای عالی انقلاب فرهنگی مطرح می شود می تواند آموزش عالی کشور را متحول سازد.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 17:11 توسط آ-الف |

 

 

 امروز یک سال تحصیلی دیگر  تمام شد .
دوباره دلتنگ شدم .
مثل همه آن سالهایی که دانش آموز بودم و حالا حاضرم با بقیه عمرم عوضشان کنم.
دلتنگ مثل لحظه های همیشگی انتظار ، مثل فرداهای نیامده  و مثل جمعه های تکراری !
موقع سال تحویل و روز تولدم و آخرهای اردیبهشت که می شود،احساسم یکی است و
اینجور مواقع، آرزوهایم را حداقل برای خودم، یکبار دیگر تکرار می کنم .

ای کاش.....
کاش بچه ها می فهمیدند که معلمها هم ،وقت امتحان به اندازه آنها دلشوره دارند.
دلشوره ای برای به ثمر نشستن تمام لحظه های سپری شده و خستگی حنجره های فرسوده !
انگار هر چیزی که چند ماه ،روز به روز با همه توانت به بچه های کلاست سپرده ای
حالا باید همراه این برگه های ترسناک تحویل بگیری .
اینجا دیگر چند سطر تقدیرنامه  و غرغرهای مدیر و طلبکاری پدر و مادرها، هیچ کدام اهمیتی ندارد .
هرچه باید باشد، در این دستهای مضطرب و چشم های سرگردان  پیدا می شود .
امان از آن وقتی که صدای اصطکاک قلم با کاغذ ، آرامش لحظه ها را خط خطی نکند !

ای کاش.....

کاش می شد صفحه ذهن ها را دوباره سفید کرد و به دست بچه ها داد.
برای تعادل بین دخترهایی که تمام آینده را لابه لای این کتابها جستجو می کنند و
پسرهایی که انگار لج کرده اند با همه انشاهای دیروز و آرزوهای امروزشان!

ای کاش.....
کاش در  هیچ کلاسی  ، اعتصاب معنا نمی شد.
مدرسه ، عشق است . درس ، عشق است . معلمی ، عشق است .
کاش هیچ کس از ترس بیکار ماندن ، عاشق نمی شد!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 22:30 توسط آ-الف |

غروب جمعه پائیز میاید

هزاران برگ پائیزی لباس زرد خود بر تن به زیر گامهای عابری خسته

خزان و خشکی خود را به نجوا باز می گویند

غروب جمعه پائیز وچشمانی که تا باریدنش تنها به قدر یک بهانه فاصله باقیست

یکی امد، کلید قفل لبهای مرا اهسته بر دارد

ولی من این سکوتم ، اخرین سرمایه ام را با کسی قسمت نخواهم کرد

به تنهائی قسم، دل تنگ دل تنگم

میان اسمان دل گرفته با دل تنگم فقط یک پنجره راه است

 غروب وجمعه پائیز!!! عجب ترکیب دل تنگی ولی من خسته ام از حس تنهائی

مرا با غم حسابی نیست، مرا با غصه کاری نیست

دلم میخواهد از فردا رها سازم خودم را از غم ودل تنگی و تشویش

من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت

وبا این جسم و روحم مهربانی ها که خواهم کرد

واز یکشنبه با مردم قراری تازه خواهم داشت تبسم هدیه خواهم کرد

ودستانی که می بخشند

دوشنبه با خدا من عهد میبندم برایش بنده ای باشم ، همانجوری که میخواهد

سه شنبه مهربانی هدیه خواهم کرد ومی بخشم تمام ان کسانی را

که من را سخت ازردنند

ودر چارشنبه این هفته زیبا که می اید خدا را بر تمام داده هایش شکر خواهم گفت

و در پنج شنبه از دنیا وهر چیزی که دارم شاد خواهم شد

با رضایت زنده خواهم بود ،با سخاوت مهر خواهم داد

با سعادت بهره خواهم برد، ولی این لحظه را،امروز را،اخر چه باید کرد؟

کاش میشد از همین امروز من دنیای خود را تازه میکردم که میدانم ردای حزن را ،

من،بر غروب جمعه پائیز پوشاندم وچیزی جز همین احساس در اندیشه هامان جا نمی ماند

که باید من رها سازم ز خود این باور تاریک خود را

کنون باید همین امروز،این لحظه در غروب جمعه پائیز بر خیزم

ودنیای خودم انگونه ای سازم که میخواهم

که در دنیای من جز من کسی را قدرت تغییر کاری نیست

توانستن، چه حس ناب وزیبائی

سلام ای باور روحی زجنس روح یکتا خالق پاک خداوندی

سلام ای خالق دنیای من،ای من

تبسم قفل لبهای مرا بگشود

واینک ان بهانه تا ببارد چشم نمناکم ومیبارد

بروی این دل روشن کنون یک پنجره تا اسمان باز است

تن عریان کوچه همچنان خشک است

هزاران برگ پائیزی ،به خشکی گوشه دیوار می لغزند

هزاران شکر ، انسانم

نه برگی خشک در دستان باد سرد پائیزی

غروب جمعه پائیز وامیدم به فردائی که میاید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 19:45 توسط آ-الف |

 

                    

لاهيجان را كه مى شناسيد؟ حتى اگر اين شهر را نديده باشيد كلوچه هاى معروف اين شهر را سوغات گرفته ايد. لاهيجان شهرى عجيب و باورنكردنى است. شهرى با شيروانى هاى رنگارنگ كه از كوه هاى سبز شيطان كوه بالا رفته اند و درياچه اى كه در سايه كوه بزرگ شهر، مسافران را جادو مى كند تا بيشتر و بيشتر بمانند.شهرى كه كوهى بلند سايه دار آن است. بالاى كوه روى نيمكت هاى سنگى ميان شمشادها، لابه لاى درختان مى توانيد شهر را تا انتهاى مزارع برنج و باغ هاى چاى به تماشا بنشينيد.

همین هفته گذشته انجا بوده ام...

نه خيلى دور! يك ساعت با ماشين يا ۴ ساعت پياده. اگر اهل لاهيجان باشى، فقط بستگى دارد كه دوستان پايه داشته باشى يانه.
گذشته از شاليزارهاى دو طرف جاده كه اين وقت سال، بوى نشاى تازه برنج مى دهند، گذر از جاده هاى كوهستانى با جنگلهاى انبوه خودش صفايى دارد. لونك يك جايى همان بالا هاست. نه خيلى بالا، قبل از اسپيلى و بعد از سياهكل. در ميانه جاده هاى كوهستانى آبشارى هست كه از دل كوه سرازير مى شود و آب آن برفهاى آب شده كوه درفك است.
شاخه هاى سبز و انبوه درختان، آبشار را احاطه كرده و تابلوى زيبايى از طبيعت، چشمان بازديدكنندگان را نوازش مى كند. روبروى آبشار، سمت چپ جاده، دره اى كم عمق وجود دارد و در انتهاى آن رودخانه پر آبى است كه امتداد همان آبشار لونك است. بيشتر مسافران، دوست دارند روى سنگهاى كنار رودخانه بنشينند و از نمناكى هوالذت ببرند. اگر غذا هم همراه نداشته باشيد دوربين عكاسى وسيله واجب سفر شما است. حتى مهم تر از غذا. زيرا زحمت غذاى توى راه به گردن كسى نمى افتد. كباب ترش مخصوص قصاب هاى گيله مرد كه لهجه گيلكى و ديلمانى را توأمان حرف مى زنند، ناهار بى دردسر و خوشمزه اى است. قيمت مناسبى هم دارد و اگر كسى مايل با شد مى تواند گوشت كبابى را كه به آن انجير و پياز ، سبزى معطر، رب محلى و ادويه مخصوص زده اند و به اصطلاح قوام آمدن بخرد و در جايگاهى مخصوص، آتشى بر پا كنند و زغال گرگرفته اى و كبابى! لونك پاتوق جوانان ماشين دار لاهيجان است و ميانسال هاى سرحال و قبراق كوهنورد.
اگر ۴ ساعت پياده روى به مذاقتان خوش نمى آيد يا جزو جوانان بدون ماشين هستيد، هنوز فرصت خوشگذرانى داريد.
آبشار كوچك شيطان كوه لاهيجان و استخر و جزيره زيبايش پذيراى شماست.
كنار آبشار لاهيجان پلكانى هست كه منتهى مى شود به بام سبز. بعد از آن مى توان سفر كوتاه را با يك وسيله نقليه جالب همراه كرد، تله كابين! تله كابين تازه تأسيس لاهيجان، بديع ترين و دست نيافتنى ترين طبيعت شمال را به مسافران هديه خواهد داد. جايى بين شيطان كوه و كوههاى فلاح خير، وسط سلسله جبال البرز، كوههايى پوشيده از بوته هاى چاى.
اگر اهل فرهنگ و هنر باشى، باز هم برايت مجال هست. بقعه شيخ زاهد گيلانى در محله شيخانبر، پذيراى زائران زيادى است.
موزه چاى لاهيجان نيز كه آرامگاه كاشف السلطنه بنيانگذار چاى ايران است، پر از اشيا قديمى، كتب خطى و لباس هاى محلى زيباست. كمى بالاتر از سراشيبى، باغ كشاورزى واقع شده است كه در واقع پژوهشكده كشاورزى هم هست. در اين پژوهشكده، انواع مختلف گل ها و گياهان آپارتمانى و باغچه اى و درختچه هاى تزيينى تحت نظر كارشناسان، پرورش مى يابد و درياچه زيبايى هم دارد.
اگر هم اهل سياحت باشى و هم زيارت، لاهيجان و توابعش بقعه ها و امامزاده هاى فراوان دارد كه از نظر معمارى داراى قدمت چند صد ساله هستند. گرچه بافت جديد شهرى خيلى از آثار قديمى شهر را زير خود مدفون كرده، هرگوشه و كنار شهر، چيزى ديدنى براى مسافران خوش ذوق وجود دارد. حمام گلشن نمونه اى از آنهاست.

                                    
بافت غربى لاهيجان قديمى است و تا دلتان بخواهد كوچه پس كوچه هاى باريك و خانه هاى قديمى دارد.
درهاى چوبى خانه هاى قديمى، كلون هاى آهنى زنانه و مردانه و روزنه هاى كوچك ناودان ها و سقف هايى كه هنوز در حمله مدرنيته، سفالين و نارنجى مانده اند. لاهيجان، شهر پيله هاى سفيد كرمهاى ابريشم است. صنعتى كه با بى توجهى مسؤولان سالهاست از بين رفته است. واگر كسى هم هنوز فصل بهار، برگ توت مى چيند براى تغذيه كرمهاى هنوز پروانه نشده، يا عشق به ابريشم دارد و يا عادت به نخ كشى پيله ها. بعضى ها هم پيله پرورش مى دهند تا لبخند نوه ها را هنگام دگرديسى كرم ها به پروانه ببينند.
دوباره اما بهار، فصل چيدن چاى بهاره، فصل جوانه هاى سبز، فصل پرندگان مهاجر درياچه امير كلايه و فصل پيله هاى سفيد ابريشم، كه زمان پرواز شان نزديك است.

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 19:55 توسط آ-الف |

                                             

خشونت.تبعیض ونابرابری را به شدت محکومی کنم

"دختری هستم که در یکی از محله های قدیمی شهرستان ایلام زندگی می کنم . زمانی که کودک بودم در کوچه بازی می کردم ساکنان محله به همه دخترها می گفتند شما ضعیفه هستید نباید بازی کنید باید در خانه باشید و بدون اجازه پدر و برادرهایتان بیرون نیاید شرم و حیا داشته باشید بازی کردن در کوچه مخصصوص پسرها است محله ای که بافت سنتی در آن حاکم بود در همان دورا  ن  کودکی ما را از زندگی کردن نا امید می کردند. ولی خو شبختانه دارای پدر و مادری روشنفکری بودم شرایط زندگی راآنچنان که برای برادرهایم می خواستند برای ما نیز مهیا می کردند . یادم هست در که در همان دوران از پدر و مادرم پرسیدم ضعیفه یعنی چه چرا به دخترها ضعیفه می گویند در جواب به من گفتند ضعیفه یعنی کسی که هیچ کاری نمی تواند انجام دهد از خود اراده ای ندارد عقب مانده زهنی هستند . که بندهای ذکر شده می تواند شامل تمام انسانها باشد . پس زنان دارای فکر و اندیشه قوی هستند می توانند جامعه را به نحو احسن بچرخانند که نمونه های زیادی از زنان موفق را دیده ایم ( زنان نویسنده- شاعر- هنرمند – ورزشکار- مدیر و مدبر- خلاق و...) مردان به نحوی تفسیرهای را بیان می کنند که راحت زندگی کنند و حاکم خانواده و جامعه باشند و زنان را برده خود بدانند ولی زنان حا لا به این نتیجه رسیده اند مرد سالاری را قبول ندارند . آنچه را که قبول دارند حق سالاری است. در دوران راهنمایی احساس کردم که زنان مورد خشونت پدر- برادر- شوهر قرار گرفته اند تبعیض جنسی  کاملاً در جامعه حاکم است آرزو می کردم که مکانی تا سیس می شد تا با همکاری زنان دیگر جلو خشونت را از طریق آموزش بگیریم آرزویم در سال 81 دیدم و در سال 82 با اشتیاق تمام به انجمن آمدم و عضو انجمن شدم . اول سعی کردم حق و حقوق و جایگاه خود را بشناسم بعد دیگران را راهنمای کنم زیرا کسی که حق و حقوق و جایگاه خود را نشناسد نمی  تواند دیگران را آگاه کند . حا لایکی از اعضای هئیت مدیره نائب ریس انجمن مشغول فعالیت هستم . از این که هر روز بر تعداد زنان قربانی افزوده می شود ناراحت هستم زندگیم متوجه آنان می شود آزارم می دهد خشونت- تبعیض – نابرابری را به شدت محکوم می کنم پس با همکاری دیگردوستان انجمن قول می دهیم تا حد امکان و توان بتوانیم از حقوق از دست رفته آنان دفاع کنیم به شرطی که زنان نیز خود همکاری کنند و مارا از مشکلات خود با خبر کنند . خداوند انسانها را از یک روح آفریده است و هر دوی آنها به یک اندازه حق زندگی کردن دارند فمنیست ها معتقدند که زن آگاه خانواده آگاه می سازد و خانواده آگاه جامعه آگاه به بار می آورد ولی به نظر من زن و مرد آگاه خانوادهآگاه می سازد و خانواده آکاه جامعه آگاه به بار می آورد .  سعی کردم تحقیقاتی در میان مردم شهرستان ایلام به عمل آورم که چرا زنان خود کشی می کنند طبق تحقیقات به این نتیجه رسیدم در میان افراد بی سواد و کم سواد ( فقر مادی- تبعیض میان فرزندان- کمبود محبت- اختلالات روانی- طلاق و شکست- عدم رضایت از زندگی زنا شوی- خشونت علیه آنان نا آگاهی و... ) علت خود کشی در میان تحصیل کرده ها اين بود  امروزه  اکثر دختران امکان  ادامه تحصل تا ورود به دانشگاه را یافته اند دیگر حاظر به تن دادن به قوانین قومی و سنتی خود نیستند ولی فشار سنت همچنان پابر جاست دختران خود را در بن بستی اجتماعی احساس می کنند و دست به خود کشی می زنند ولی خود کشی آنها در بیا نارضایتی و دست یابی به حقوقشان می با شد اقدام آنها تمایلی به مرگ نیست بلکه فریادی برای در خواست کمک و یاری است شرایط نا مساعد خانوادگی و اجتماعی زمینه ساز بروز انحراف خود کشی شده است انحرافی که هیچ شاکی ندارد و جرمی خاموش علیه زنان است اگر خود کشی جامعه افزایش یابد نا بسامانی های اجتماعی هم بیشتر می شود و حتی ممکن است به بحران اجتماعی منتهی گردد. افزایش نرخ خود کشی نشانگر نا امنی اعتماد به مسئو لین برای رفع مشکلات و سر در گمی ها افراد جامعه سست شدن پایه های سنت و مذهب در جامعه می باشد . پس می توان گفت که خود کشی زنان باعث از بین رفتن سرما یه های انسانی جامعه می شود از زنان و مردان می خواهیم که جامعه را از این معضل نجات دهند . در پایان یاد آوری می کنم هیچ جامعه نمی تواند . تنها با نیمی از انرژ ی و استعداد خود به ترقی نائل آید . بنابر این لازمه ترقی و پیشرفت مشارکت کامل زنان در همه امور و شئو ن اجتماعی است"

دنیای جدید، با همه آب و رنگ­هایی که دارد، ماهیتاً انسان را خسته و ناامید از آینده پاک، سالم و بدون جنگ و خشونت کرده است. این یأس­ها و ناامیدی­ها واکنش­های مختلفی را برانگیخته است

«یک جهان با چهار میلیون نفر را فرض کنید که به طور اتفاقی دچار بیماری­های حاد و مزمن شده­اند. بیماری­ای که عامل دردهای مستمر و دائمی است و زخم و رنج­های بسیاری را به دنبال دارد، اما قدرت­ها هیچ امکانی را برای مبارزه افراد با بیماری و تهدید ایجاد نمی­کنند، مسأله­ای که سنگینی­اش را بر جامعه تحمیل کرده است و بسیاری، که در سکوت، درد می­کشند.»

جوزف بیدن، رئیس سابق کمیسون قضایی سنای آمریکا، مطالب فوق را در  خصوص خشونت علیه زنان دراجلاس ایالات متحده آمریکا بیان می­کند.

خشونت به شیوه­های مختلفی بر زنان اعمال می­شود:
خشونت خانگی، تجاوز، خرید و فروش زنان و دختران، تن فروشی اجباری، خشونت های ناشی از جنگ مثل قتل و تجاوزهای سیستکاتیک، بردگی جنسی، بارداری اجباری، کشتار نوزادان دختر، انتخاب جنسیت نوزادان، ختنه دختران، خشونت سیاسی و غیره.

خانواده اولین مکان آغاز خشونت بر علیه زنان است. زنان در خانواده­های جوامع شرقی به بهانه­های عدم رعایت ارزش های مقدس و قید و بندهای سنتی و به بهانه حفط آبرو به شدیدترین شکل تنبیه می شوند.
پدران بدون آنکه ترس و واهمه­ای از مجازات داشته باشند قوانین نابرابر در ساختار جامعه را در خانواده پیاده می­کنند. افزایش شکنجه، به قتل رساندن دختران توسط پدر، برادر یا عمو و دایی و روی دادن قتلهایی تحت لوای ناموس شاهدی بر این مدعاست.
وجود روابطی که ازدواج در آن نه بر اساس انتخاب آگاهانه و عاشقانه صورت گرفته بلکه صرفاً بر اثر تکلیف به صورت سنتی انجام می گیرد و زن در خانواده بعد از قیومیت پدر مورد خشونت همسر قرار می گیرد.
بر طبق آمارها ۷۰ درصد از زنان تحت خشونت هستند ، برای حدود یک چهارم زنان آغاز خشونت از همان شب اول ازدواج و یک چهارم دیگر در همان هفته اول ازدواج است. در هر ۱۲ ثانیه یک زن مورد آزار و اذیت قرار می گیرد. از هر سه زن در طول عمرشان یک زن به وسیله شریک جنسی خود مورد آزار و اذیت قرار می گیرد. در ۹۵ درصد از خانواده ها خشونت اعمال شده از سوی مردان است.
بیش از ۴۰ درصد از قتل زنان بوسیله شوهر یا دوست پسرشان صورت می گیرد. از هر ده زوج شش زوج دست به اعمال خشونت بار خانوادگی می زنند.
خشونت در خانواده در تمامی طبقات ، نژادها ، سطوح مختلف درآمد و تحصیلات وجود دارد.

ساختار جامعه نیز هنجارهای مربوط به خشونت را می پذیرد و رفتار خشن را تحمل می کند و باعث تقویت خشونت خانوادگی و گردش آن از نسلی به نسل دیگر می شود.

کودکانی که در شرایط خشونت بار زندگی می کنند ۳۰۰ درصد بیشتر از افراد معمولی الکلی یا معتاد می شوند.
این آمارهای تکان دهنده حاکی از تاثیرات خشونت و بازتولید خشونت در جامعه است.

زنان در سیاست نیز مورد خشونت واقع می شوند. به قول مهرانگیز کار : خشونت سیاسی با عملکرد اهرم های قدرت رسمی یعنی دولت، علیه زنان اعمال می شود. این خشونت به صورت غفلت از حقوق انسانی زنان در قانون گذاری انعکاس می یابد و به صورت عدم پشتیبانی از برابری حقوق زن و مرد در سیاست گذاری ظاهر می شود.
در کل خشونت علیه زنان را باید در مجموعه­ای به هم تنیده از انواع خشونت های خانگی، اجتماعی، سیاسی، جنسی، روانی و مالی جستجو کرد

حضور زنان در پیگیری این پیشرفت، موضوع بسیار مهمی است، به خصوص در حوزه­هایی چون، سازمان­دهی خانواده، حمایت از محیط زندگی و آموزش و پیشرفت در این حوزه­ها بدون یاری و شرکت فعالانه زنان حاصل نمی­شود. باری، هنگامی که زنان با خشونت روبه­رو می­شوند، اقبال و امکان حضور تام آن­ها در چنین برنامه­هایی کاهش می­یابد.

باز یافت اعمال خشونت زنان در جامعه ی ایران( نمونه های عینی):

سوما کهنه پوشی دختری چهارده ساله ساکن روستای عصر آباد يک از روستاهای اطراف شهرستان مريوان در تابستان ۸۳از طريق خودسوزی دست به خودکشی زد طبق تحقيقات دليل خود سوزی اين بود که برادرش نتيجه ی امتحان را که تجديد شده بود به او خبر می دهد و سوما از ترس برادر بزرگترش که مبادا او را اذيت کند چون قبلاً او را تهديد کرده بو که اگر تجـــــــــــديـــــــــد شـــــــود...  خود را آتش زدوبا ۶۵٪سوختگی دار فانی را وداع گفت.

زنی به نام شهلا در شهرک کانی دينار به دليل اختلاف با شوهرش اقدام به خودکشی نمود امروزه شهر مريوان محلی برای کشت وکشتار زنان به وسيله ی مردان نسبی و سببی با خودشان شده که نشان از مظلوميت شديد زنان دارد و بايد جامعه ی بشری و سازمانهای حقوق بشر برای جلوگيری از اين معضل خانمان سوز و ويران گر بر زنان از هر طريق ممکن اقدام نمايد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 13:10 توسط آ-الف |

                                                

به نام آنکه همه دوستش داریم...

پدر ... مادر ... !!

نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

و امامت را به من یاد دادی و گفتی : امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسر عمویش را به جانشینی خودش رسما نصب کرد. بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن( به طوراتوماتیک و بر اساس خویشاوندی با پیغمبر) حاکم بر مردم شدند.بعد هم یک عده شبه محقق های مصلحتی گفتند این امامت ارثی ساخت ایرانی هاست که از روی نظامهای سلطنتی باستانی خودشان کپیه کردند! به هر حال می پرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من به چه درد  ما و به چه درد بشریت امروز می خورد که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال ۲۵۰ باید این ۱۲ نفر حکومت می کردند نه آنها که حکومت کردند؟ بسیار خوب...قبول هم دارم...الان چه باید کرد؟ به این انسان کنونی به این مردم چه میگویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظامها؟ آن کسی که به ابوبکر رای داد رفت.آن کسی هم که به علی وفادار ماند او هم رفت.آنهایی هم که به هیچ کدام وفادار نبودند و به کسان دیگر وابسته بودند آنها هم رفتند و تو همه فکر و ذکرت را این قرار داده ای که حکومت حق مال اینها بود نه آنها!!!

 اما پدر...مادر...

من به دنبال امامتی می گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید و مردم که همواره به دست حکومت های ظلم و جور و تبعیض استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی می شدند رهایی یابند. برای آنها و برای همه کسانی که به دفاع و نجات آنها می اندیشیم و احساس مسئولیت می کنیم یک رهبری ای مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیت بجوییم. امامت تو این طوری نیست.امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شماره ردیف آنها را می شناسی!!

پدر... مادر...بزرگتر..!

قرانی که تو بدان معتقدی به چه کار ما می آید؟ کتابی برای نخواندن. من نمی دانم در آن چه هست تو هم نمی دانی تویش چیست! از این جهت من کافر و توی مومن هردومان همدرس هستیم. منتهی من به آن کار ندارم -چون کتابی که بدرد خواندن نخورد به چه درد می خورد؟- اما تو مرتب می چسبانی به چشمت و سینه ات .. به پهلویت .. به قنداق بچه ات و به بالش مریضت. تا آنجا که من دیده ام این کتاب برای تو فقط مصرفش این بوده که : وقتی از در خانه بیرون میایی چند جمله از آنرا به قفل خانه ات پف میکنی!!!من یک قفل محکم میخرم که اصلا احتیاج به پف نداشته باشد با تکنیک بسته شود نه با پف!!! تو برای سلامت و مضونیت جمله هایی از آنرا برای خودت میخوانی یا نسخه هایی از آنرا به آستر جلیقه ات میدوزی پدر جان من یک دانشجویم اگر کسی با جزوه هایم چنین بازی بکند اوقاتم تلخ میشود! پس اگر من کتابی را که به درد خواندن نمیخورد - ولو نویسنده اش بقول تو خود خدا باشد - رها کردم و به جای آن کتابهایی را گرفتم که بدرد خواندن میخورد ناراحت نشو!


ای پدر من ... ای مادر من...

دین تو مذهب تو و همه اعمالی که بنام دین و مذهب انجام میدهی و همه عقائدی که بنام دین و مذهب داری همه اش بیهوده و زیان آور است. به دین معتقدی و دین تو عبارت است از یک نیروئی که تو را از پیش از مرگ غافل می کند و همه دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسئولیت و تلاش تو را متوجه بعد از مرگ می کند. و من به عنوان جوان امروز روشنفکر امروز تحصیلکرده امروز به پیش از مرگ کار دارم و دین تو هیچ سخنی درباره پیش از مرگ بمن نگفته به تو هم نگفته. تو هم نمی دانی. تو می گویی این عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد که بر خشت و خاک لحد گذاشتم در آنجا فوایدش روشن می شود ... اثر آن آشکار می شود و مزد و اجر کارهایی که در دنیا کرده ام در آنجا بدستم می رسد. میگویم راست است اما برای پیش از مرگ (که ما در ذلت و فقر و نیازمندی جان می دهیم) دین تو چه دارد؟ هیچ چیز!

تو در آتش می سوزی و مردم تو و هم نژادهای تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگی می سوزند و تو احساس گرما هم نمی کنی! و بعد شب ها و روزها تمام گریه و اضطراب تو از تصور زبانه آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است.


بابا ... مامان...

من با تو خیلی فرق دارم. خدایی که تو و کسانی مثل تو می اندیشند خدایی است که مسئولیت های تو را ... اراده تو را و همه وظیفه های انسانی تو را در این دنیا تکفل می کند و تو با چاپلوسی و نذر و نیاز به آن خدا خودت را از عواقب هر جرمی و جنایتی معاف می بینی. درست مثل زندگی اجتماعی ات است که هر وقت کارت گیر می کند حقه بازی می کنی یک قانون مالیاتی وضع می شود یک حکم قضایی و حقوقی از دادگستری برایت می آید این را می بینی ... آن را می بینی ... تملق می گویی ... رشوه می دهی ... پول و پارتی فراهم می کنی. دردینت هم همین کارها را می کنی و همچنان که در زندگی اجتماعی با پارتی و پول و با توسل به آدم های متنفذ و نزدیکان هیچ قانونی تو را از پلیدی و جنایت و حق کشی و مال مردم خوری و خیانت و قانون شکنی باز نمی دارد همچنین با توسل و شفاعت و جلب محبت و نظر یکی از مقربان و حاشیه نشینان سلطان کائنات دینت هم تو را در دنیا از خطا و گناهی که خودت هم بدان معتقدی و می دانی که دینت هم تو را از آنها بر حذر می کند باز نمی دارد.


قضا و قدری که تو معتقدی می گوید هر کاری که می شود و هر کس که کاری می کند هر پولی که غارت می کنند و غارت می شود همه پیش از من و تو نوشته شده ... لا یتغیر است. پس جنایتکار نمی تواند جنایت نکند و گناهکار نمی تواند پاک بماند و پاک هم نمی تواند گناه نکند. همه چیز در یک نظام جبری قطعی لایتغییری که اراده من و تو ... مسئولیت من وتو همه از پیش آنجا ثبت است و ما مامور اجرای اراده پیش از خودمان هستیم و مجبوریم آنچه را که در پیشانی ما نوشته قرائت کنیم. تو مگر همیشه نمی گویی از قول پیغمبرت که " آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بدبخت در شکم مادرش بدبخت؟"... انصاف بده پدر...مادر جهانبینی تو یک جهانبینی شکمی است!

من از این چهارچوب جبری که در آن اراده و مسئولیت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم و رفتم بدنبال فکری یا بدنبال مکتبی یا فلسفه ای که انسان را مسئول سرنوشت خود می داند و یا اصلا رفتم دنبال بی اعتقادی !!                                          

                                              

               سخنرانی کامل دکتر شریعتی با عنوان: پدر ! مادر ! ما متهمیم  ( صوتی )

                                                    بخش 1   بخش2

                                            

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 23:58 توسط آ-الف |

روزنامه ها نیازمندی هام را خورده اند

دونده ها همه اول شده اند

در مسابقه ای

که از همه ی نفرات سبقت گرفت

از خوابگاه های دانشجویی

که خودکشی خواهد کرد

باید به پشت ِ خط ها برگشت

و پشت خطی ها را پی گیری کرد

وارد ساختمان که شدم دیدم تکه خورده های کاغذ و پوست و آشغال سطح موکت ها را پر کرده و پشه بود که روی نان خورده های کف سالن موج می زد.در بدو ورود آب تایدهای روی پله های ورودی توجه مرا به خود جلب کرد.اما از همه تاسف بارتر وضعیت آب و حمام بود که ظاهرا برای حمام رفتن باید در برگه ای اسم می نوشتند و صبر می کردند تا نوبتشان شود! لازم به ذکر است که یک دستشویی و یک حمام برای استفاده 50 نفر در نظر گرفته شده بود. اشک توی چشم هایم جمع شده بود. این همه سختی به جرم این که می خواهند درس بخوانند!( نوشته های یک خبر نگار در هفته ی خوابگاه ها پس از بازدید خوابگاه؟ )

 

اولین روزهای زندگی دانشجویی بدون حضور خانواده آن هم در شهری که حتی اسم خیابان های آنها را هم بلد نباشی بسیار سخت است .

روزهایی با ثانیه ها و دقایق سخت و نفس گیر و در اتاق های نه چندان بزرگ خوابگاه و به دنبال جایی گشتن و برای گریستن و خالی کردن دلتنگی ها .

ديوارهای کنار تختها، هرکدام روايتگر درددلی يا آرزويی هستند؛ عکسهای خانوادگی و تصاويری از زادگاه که نشان از دلتنگی است دختر دانشجوی ترم ۴ از اکنون به فکر رفتن است و هرشب را با آرزوی روزی که به بهترین ها برسد به روز می رساند....

۴ ترم گذشت و.....

روزهای آخر ترم، وقت امتحانات که می رسد، خوابگاه يکباره انگار به خود می آيد و بيدار می شود. چراغهای روشن و جنب و جوش دانشجوهايی که جزوه دست به دست می کنند، انگار قرار است کم کاری های طول ترم را جبران کند.

عشق به ادامه تحصيل و ساختن آينده درخشان، بسياری از جوانان را بعد از قبولی در کنکور خواسته يا ناخواسته به ديار غربت می کشاند. شهرهايی که ممکن است چند صد کيلومتر با محل زندگيشان فاصله داشته باشد.

خوابگاههای دانشجويی، کلکسيون کوچکی از ايران هستند. از هر استانی حداقل يک نفر را می توان در آنجا يافت.

خوابگاه دخترانتقريباً قوانين يکسانی بر خوابگاههای ايران حاکم است: ساعت ورود و خروج محدود است، درصورتی که شب خارج از خوابگاه سپری شود بايد به مسئولان ازقبل اطلاع داده شود، اگر مهمانی بخواهد برای چند ساعتی در خوابگاه باشد هنگام ورود بايد کارت شناسايی به امانت بگذارد،

 قوانين در هر يک از اتاقهای خوابگاه، تفاوت و تنوع بيشتری می يابند: ساعت خاموشی، ساعت درس خواندن، تقسيم وظايف برای نظافت اتاق (جارو زدن ، شستن ظرفها و...)، نوبت پختن غذا و قواعد ديگر با توافق هم اتاقی ها تعيين می شود.

خاموشی در زمان امتحان با روزهای ديگر فرق می کند. يا به تفاهم می رسند و با هم درس می خوانند و يا هر کدام به اتاق مطالعه می روند.

برای وارد شدن به خوابگاه دخترانه  بايد از اتاق نگهبانی عبور کرد و از بدو ورود حضور پررنگ قوانين و مقررات به چشم می آيد.

دانشجويان، ورود و خروجشان را با کارت ويژه در دستگاهی ثبت می کنند. نام و مشخصات ميهمانان هم پس از ارائه کارت شناسايی، ثبت می شود.

خوابگاه دختران دقت و سختگيری در خوابگاههای دختران، معمولا بيشتر از خوابگاههای پسران است.

برای راحتی دانشجويان تمام کارکنان خوابگاه را خانمها تشکيل می دهند .

در راهروهای خوابگاه دختران، يخچال ها خارج از اتاقها قرار دارند و شماره اتاقها روی درشان نوشته شده است. جمله های زيبايی از بزرگان روی در اتاقها چسبانده شده که نمايانگر روحيه ساکنان هر اتاق است.خوابگاه دختران  

بايد از روی تعداد زيادی کفش راه رفت تا به اتاقی رسيد . در يک نگاه با وارد شدن به اتاق، تعداد افراد مشخص می شود؛ سه عدد تخت دو طبقه،حداکثر شش نفر در اتاقی نسبتاً کوچک.

ساختمان نوساز است ولی اتاقها با وسائل قديمی پر شده اند. پنجره اتاق باپرده کرم رنگی که نيمه آويزان است و با کوچکترين فشاری کنده می شود تزئين شده. فرش قرمز اتاق کمی به آن گرما داده است.

سن و سال دخترها را از چيدمان اتاقشان می توان فهميد. انتخاب رنگ رو تختی ها و نوع لباسهايی که روی جالباسی آويزان است و تزئين ديوارهای کنار تخت ها از نشانه هايی هستند که حال و هوای ساکنان اتاق را بازگو می کنند.

خوابگاه دختران

ديوار های کنار تخت هر کدام روايتگر درددلی هستند؛ گلهای خشک شده که وارونه به ديوار چسبانده شده اند، همراه با جمله "دوستت دارم" نشان از روح عاشق دخترک است که بعد ازقبولی در کنکور، وارد دنيای "تنهايی" شده است، جايی که بدون پشتوانه هيچ فرد با تجربه ای مثل مادر، بايد به تنهايی با اتفاقهای عاشقانه دوران جوانی اش روبه رو شود.

اين انزوا وقتی با بحرانهای جوانی می آميزد، گاهی خلق و خوی دختران دانشجو را تلختر می کند.

هماهنگ شدن شش نفر در يک اتاق، با روحيه و خواسته های ناهمگون کار دشواری است، مخصوصاً در زمان امتحانها.

خوابگاه دخترانيکی می خواهد بخوابد ، يکی می خواهد درس بخواند، يکی عادت دارد با صدای بلند درس هايش را مرور کند و يکی در سکوت و آرامش

ولی نکته خوب خوابگاه، حس رقابتی است که برای درس خواندن ايجاد می شود . همه دخترها شب امتحان را با دلشوره ای که دارند بيدار می مانند و با چشمانی که از کم خوابی قرمزشده است سر جلسه امتحان می روند.

بعد از گذراندن دهه امتحانات همه با لهجه های مختلفی که دارند يک حرف را می گويند و آن، "دلتنگی" خانواده ، شهر و حتی اتاقشان است

فردای روزی که امتحان هايشان تمام می شود، همه به شهرشان می روند و خوابگاه  قرار است تا شروع ترم جديد برای دو  ماه در سکوتی غمناک فرو  رود...

                              

           

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 13:51 توسط آ-الف |

                         

مرا ببخش اگر مهربان نميمانم

اگر که قدر حضور تو را نميدانم

مرا ببخش اگر مثل کودکيهام

براي خويش تو را قهرمان نميسازم...

برای شما می نویسم که نمی دانم آیا خودتانید؟ یا باز خیالتان را بافتم و کسی جایتان نشست؟

نمی دانم آیا نامتان همین ست که هست؟ یا باز تا بیایم و زبانم بچرخد به آوازتان از یاد می روید؟

می نویسم تا تکرار شویم... تا بنویسم تا بنویسم تا نوشته باشم... می نویسم تا ببارم تا ببارم تا تمام شده باشم...تا بگویم هر هزار بار نمی دانستم نامم چیست، نمی خواستم بدانم چیست، می خواستم تا این نباشم که هست، تا هستنم شرمنده ی هر هزار بار نیستنم نباشد...

تخمیر میشوم در

                         ماندگی این سال

و بغضی محجوب

                     در تکه تکه های تنم

                                               تکثیر می شود...

 

تکذیب می شوم

در نقض بی دلیل یک شکست

در حد فاصل دو عدم،

                            صفحه صفحه،

                                             خط به خط،

                                                             تحلیل می روم...

 

من را ببخش دست خودم نیست خوب من....

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 19:25 توسط آ-الف |